در حال بارگذاری ...
لغت توضیح

common a/

مشترک، اشتراکی، عمومی، همگانی، فراگیر، معمولی، عادی، متعارف، متداول، هر روزه، رایج، ساده، ابتدایی

communicate v/

ارتباط برقرار کردن، تماس گرفتن، ارتباط داشتن، منتقل کردن، انتقال دادن، اطلاع دادن، رساندن (پیام، اطلاعات)

communication

انتقال، رساندن، ارتباط، رابطه، تماس، اطلاع، اطلاعیه، وسیله ارتباط

communiqué

بیانیه، ابلاغیه، اعلامیه رسمی

community

اجتماع، جامعه، جمعیت، اقلیت، اشتراک، وحدت

commutation

تبادل، تعویض، جانشینی، جابجایی، معاوضه، مبادله، تغییر (جریان برق)، آمد و شد هر روزه، سفر روزانه

commute

تبدیل کردن، تعویض کردن، جانشین کردن، جابجا کردن، تغییر دادن، یکسو کردن (جریان برق)، مبادله کردن، هر روز آمد و شد کردن (بین خانه و محل کار)

commuter

مسافر هر روز (میان خانه و محل کار)، مسافر رفت و برگشتی

commuting

تردد روزانه، سفر رفت و برگشتی

commuting distance

فاصله بین محل کار و محل زندگی، مسافت سفر رفت و برگشتی

compact

فشرده، متراکم، سفت، محکم، سخت، ماشین کوچک، به هم فشردن، فشردن، سفت کردن

compacted snow

برف‌روی هم انباشته شده، برف متراکم

compactibility

تراکم‌پذیری، قابلیت فشردگی یا تراکم (خاک)

compaction

کوبیدن، تراکم (خاک)، متراکم کردن، جا انداختن (بتن)

compactor

متراکم کننده، تخماق، کوبنده، غلتک

company

شرکت، کمپانی، گروه، دسته، مصاحبت، معاشرت، همراهی

صفحه  83  از  445