در حال بارگذاری ...
لغت توضیح

mean sea level

تراز میانگین آب دریا، ارتفاع میانگین سطح دریا

mean time headway

میانگین فاصله زمانی (بین وسایل نقلیه)، میانگین سرفاصله زمانی

meander

پیچ، خم، پیچش (رودخانه)، سرگردان بودن، پرسه زدن، از مسیر پرپیچ‌وخم گذشتن، پرپیچ‌وخم بودن

meandering

پرپیچ‌وخم، پیچاپیچ (رودخانه)

means

وسیله، طریق، راه، شیوه، روش، پول، ثروت، دارایی، امکانات، مال و منال، استطاعت، درآمد

measure

اندازه، مقدار، میزان، مقیاس، معیار، معیار اندازه‌گیری، مقیاس اندازه‌گیری، وسیله اندازه‌گیری، پیمانه، ملاک، محک، لایحه (مجلس)، اقدام، تمهید، تدبیر، طرح، ‌برنامه، اندازه‌گیری کردن، اندازه گرفتن، پیمانه کردن، ارزیابی کردن، برآورد کردن

measure (imperial)

اوزان و سنجش‌های قانونی کشورهای مشترک‌المنافع بریتانیا

measured

اندازه‌گیری شده، حساب شده، سنجیده، دقیق

measurement

اندازه‌گیری، اندازه، متره، سنجش

measurement (cubic)

اندازه‌گیری حجمی، اندازه‌گیری بر حسب مترمکعب

measurer

دستگاه اندازه‌گیری، سنجنده

measures

تدابیر، اقدامات، معیارها، اندازه‌ها

measuring

(مربوط به) اندازه‌گیری، سنجش، برای اندازه‌گیری، مخصوص اندازه‌گیری

measuring flume [flows]

کانال اندازه‌گیری دبی جریان، ناو اندازه‌گیری، فلوم اندازه‌گیری

mechanical a/

(مربوط به) ماشین، ماشینی، مکانیکی، خودکار، اتوماتیک، (شخص) فنی، دارای اطلاعات مکانیکی، وابسته به کار یدی

صفحه  234  از  445