ride سواری، گردش سواره، راه مالرو، سوار بودن، سوار شدن، سوار اسب شدن، سوار دوچرخه شدن، سوار موتورسیکلت شدن، مسافرت کردن، رفتن، راندن، هدایت کردن (دوچرخه، اتومبیل)، سواره گذشتن، سواره عبور کردن، سواره پیمودن
riding سوار، سواره، سواری، سفری، اسبسواری، سوارکاری، بخش، بلوک (در بریتانیا)، حوزه انتخابی (در کانادا)
right خوب، صحیح، درست، محق، برحق، راست، دقیق، مناسب، شایسته، بیعیب، بینقص، واقعی، حسابی، کامل، قائمه (زاویه)، کاملاً، دقیقاً، مستقیماً، بلافاصله، فوری، به طرف دست راست، به سمت راست، حق، اختیار، صاف کردن، به حالت عادی برگرداندن، کنترل کردن، اصلاح کردن، تصحیح کردن، جبران کردن