در حال بارگذاری ...
لغت توضیح

policeman

مأمور پلیس، مأمور انتظامی، ژاندارم

policy

سیاست، خط‌مشی، روش، رویه، تدبیر، بیمه‌نامه

policy maker

سیاست‌گذار، تصمیم‌گیرنده سیاسی

polish

صیقل، جلا، صیقل‌کاری، پرداخت، جلا دادن، برق انداختن، صیقل دادن، پرداخت کردن

polishing

پرداخت، صیقلی‌کاری، صیقلی شدن، صیقلی کردن

political

سیاسی، مدنی، (مربوط به) سیاست، اهل سیاست

poll

نظرسنجی، نظرخواهی، سنجش افکار، رأی‌گیری، انتخابات، شمارش آرا، به دست آوردن، کسب کردن، آوردن (رأی)، نظر خواهی کردن، نظرسنجی کردن

صفحه  356  از  556