در حال بارگذاری ...
لغت توضیح

line

خط، نخ، ریسمان، طناب، سیم (برق)، خط (تلفن)، ردیف، صف، مرز، خط مرزی، راه‌آهن، خط آهن، ریل، مسیر، خط سیر، راه، رویه، خط‌مشی، خط کشیدن، خط‌کشی کردن، صف بستن، ردیف شدن

line (border)

خط مرزی، نوار مرزی، مرزی، در مرز، بینابین

line (centre)

محور، خط محوری، خط مرکزی، خط میانی

line (lane)

خط‌کشی مشخص‌کننده خط عبوری

line (permissive)

خط‌کشی منقطع نشان‌دهنده مجاز بودن (سبقت‌گیری)

line (up) [train]

خط آهن یا مسیری که از یک شهر کوچک یا شهرستان به یک شهر بزرگ یا پایانه اصلی منتهی می‌شود [قطار]

صفحه  272  از  556