در حال بارگذاری ...
در مرورگر شما Javascript فعال نیست. برای استفاده بهتر از این سایت آن را فعال کنید.
بیشتر
لغت
توضیح
inhabit
زندگی کردن، ساکن بودن، اقامت داشتن
inhabitant
ساکن، اهل، مقیم
inhabited
مسکون، مسکونی
inhabited house duty
مالیات مسکن
inhibit
مهار کردن، جلوگیری کردن، سرکوب کردن، مانع شدن، نهی کردن، بازداشتن
inhibitor
جلوگیریکننده، مهارکننده، بازدارنده، محافظ
initial
اول، اولین، نخستین، نخست، اولیه، ابتدایی، آغازین، مقدماتی
initial plan
طرح اولیه
initial profile
نیمرخ اولیه، پروفیل اولیه
initial set
گیرش اولیه (بتن)
initial speed
سرعت اولیه
initial strength
مقاومت اولیه
initial velocity
سرعت اولیه
initiative
مقدماتی، اولیه، ابتکار، نوآوری، پیشقدمی، پیشگامی
inject
تزریق کردن، ایجاد کردن، وارد کردن
injection
تزریق
injection (electronic)
تزریق الکترونیکی
injection (grout) [anchor]
تزریق دوغاب [مهار]
injection (under – slab)
تزریق زیر دال
injection engine
موتور تزریقی (انژکتوری)
injunction
دستور، فرمان، ممنوعیت، بازداری، دستور کتبی، حکم دادگاه
injure v/
مجروح کردن، زخمی کردن، آسیب رساندن، صدمه زدن، زیان رساندن، لطمه زدن
injured a/
زخمی، مصدوم، مجروح، آسیبدیده
injured people (picking up of)
بردن مصدومین و مجروحین (با اتومبیل)
injured people (transport of)
انتقال مصدومین و مجروحین
injured person
فرد مصدوم
injured person (seriously)
شخص دارای جراحت جدی، مجروح شدید
injured person (slightly)
شخص دارای جراحت سطحی، مجروح سطحی
injury
صدمه، آسیب، لطمه، خسارت، زخم، جراحت، آسبدیدگی، زیان، ضرر
injury (bodily)
جراحت جسمانی
injury (head)
جراحت (در ناحیه) سر
injury (internal)
جراحت داخلی
injury (minor)
جراحت جزیی،
injury (multiple)
جراحت متعدد
injury (serious)
جراحت شدید، جراحت جدی
injury (severe)
جراحت شدید
injury (slight)
جراحت سطحی، زخم سطحی، جراحت جزیی
injury (whiplash)
واخوردگی کردن (در تصادفات رانندگی)
injury accident (personal)
تصادف منجر به جرح، تصادف منجربه آسیب جسمی
injury accident (serious)
تصادف منجر به جراحت شدید
injury accident (slight)
تصادف منجر به جراحت سطحی
injury rate [USA]
میزان جراحت، نرخ جراحت [اصطلاح آمریکایی]
ink
جوهر، مرکب، جوهری کردن، مرکبی کردن
ink character
حرف چاپی
inland
داخلی، غیر مرزی، غیرساحلی، درونمرزی، به درون کشور، به داخل کشور
inland transport
حملونقل درونمرزی، حملونقل داخلی
inland water transport
حملونقل آبی داخلی، حملونقل آبی درونمرزی
inlet
خلیج کوچک، شاخابه، مدخل، دهانه، ورودی
صفحه 240 از 556