در حال بارگذاری ...
لغت توضیح

indirect

غیرمستقیم، غیر صریح، جنبی، فرعی، ثانوی، ضمنی

indiscipline

بی‌انظباطی، بی‌بندوباری، بی‌نظمی

individual

شخصی، فردی، جداگانه، تکی، یک نفره، انفرادی، خاص، اختصاصی، مخصوص، ویژه

indoor

توی خانه، سرپوشیده، توی ساختمان، داخل بنا، وابسته به داخل ساختمان

induce

متقاعد کردن، راضی کردن، وادار کردن، برانگیختن، ایجاد کردن، تولید کردن، باعث شدن، سبب شدن،‌ القا کردن

induced spending

هزینه القا شده،‌ هزینه القایی، هزینه انگیخته

induction

القا، القایش، ایجاد، خلق، تولید، نصب، گماردن

inductive

صنعتی، کارگری، (مربوط به) محیط کار

industrialist

صنعت‌گر، صاحب صنعت، کارخانه‌دار، طرفدار صنعت‌مداری، صنعت‌مدار

industry

صنعت، صنایع، صاحبان صنایع

صفحه  237  از  556