در حال بارگذاری ...
لغت توضیح

policeman

مأمور پلیس، مأمور انتظامی، ژاندارم

policy

سیاست، خط‌مشی، روش، رویه، تدبیر، بیمه‌نامه

policy maker

سیاست‌گذار، تصمیم‌گیرنده سیاسی

polish

صیقل، جلا، صیقل‌کاری، پرداخت، جلا دادن، برق انداختن، صیقل دادن، پرداخت کردن

صفحه  474  از  741