در حال بارگذاری ...
لغت توضیح

inhabit

زندگی کردن، ساکن بودن، اقامت داشتن

inhibit

مهار کردن، جلوگیری کردن، سرکوب کردن، مانع شدن، نهی کردن، بازداشتن

inhibitor

جلوگیری‌کننده، مهارکننده، بازدارنده، محافظ

initial

اول، اولین، نخستین، نخست، اولیه، ابتدایی، آغازین، مقدماتی

initiative

مقدماتی، اولیه، ابتکار، نوآوری، پیشقدمی، پیشگامی

inject

تزریق کردن، ایجاد کردن، وارد کردن

injunction

دستور، فرمان، ممنوعیت، بازداری، دستور کتبی، حکم دادگاه

injure v/

مجروح کردن، زخمی کردن، آسیب رساندن، صدمه زدن، زیان رساندن، لطمه زدن

injured a/

زخمی، مصدوم، مجروح، آسیب‌دیده

صفحه  479  از  1111