در حال بارگذاری ...
لغت توضیح

floating

شناور، معلق، متحرک، غیرثابت

flood

سیل، سیلاب، مَد، طغیان، زیر سیل بردن، زیر آب بردن، غرق کردن، سیل گرفتن، سیل زدن، طغیان کردن (رودخانه)، هجوم آوردن، خفه کردن (کاربراتور اتومبیل)

floodlight v/

با نورافکن روشن کردن، نورافکن انداختن، نورباران کردن

floor

کف اتاق، کف، طبقه، اشکوب، قعر، ته، تالار، صحن، اعضای مجلس، حضار، حداقل، پایین‌ترین حد، فرش کردن، کف را درست کردن

floor (take the)

شروع به سخن گفتن کردن، رشته کلام را به دست گرفتن

صفحه  389  از  1111