در حال بارگذاری ...
 
 
لغت توضیح

fitting

شایسته، سزاوار، مناسب، درخور، بجا

fittings

قطعات، لوازم، وسایل، اسباب، ابزار، اتصالات (لوله‌کشی)، وسایل منزل

fix

مخمصه، تنگنا، تعیین جا، نقطه‌یابی کردن (دریانوردی)، موقعیت، جا، نقطه (هواپیمایی، دریانوردی و ...)، کار گذاشتن، نصب کردن، قرار دادن، مستقر کردن، ثابت کردن، محکم کردن، معطوف کردن(توجه)، متوجه کردن، متمرکز کردن، به خود جلب کردن، معین کردن، مشخص کردن (قیمت، تاریخ، حدود و ...)، ترتیب ...

fixative

ماده ثبوت، ماده ثابت‌کننده، پایدارساز، فیکساتور

fixed

ثابت، معین، مشخص، قطعی، محرز، محکم، ثابت، گیردار، نصب شده، کار گذاشته شده

fixed cost

هزینه ثابت، قیمت تمام شده ثابت

fixed site

کارگاه دایمی، کارگاه ثابت

fixed – moment

لنگر گیرداری، لنگر انتهایی گیردار، گشتاور انتهای گیردار

«‹ ۳۸۲  ۳۸۳  ۳۸۴ ۳۸۵ ›»
۲۴ از ۲۶۶۵۹ نتیجه
۳۸۴ از ۱۱۱۱ صفحه
نتایج در هر صفحه: ۱۲۲۴۳۶۴۸۶۰