در حال بارگذاری ...
لغت توضیح

mandate

حکم، فرمان، دستور، تفویض اختیار، وکالت، اختیار، حکم کردن، دستور دادن، فرمان دادن

mandatory a/

اجباری، الزامی، واجب، حتمی، ضروری، لازم‌الاجرا

mandatory cycle lane

مسیر اجباری دوچرخه و موتورسیکلت، خط عبوری اجباری وسایل نقلیه دوچرخ

mandatory sign

تابلوی بیان اجبار یا محدودیت، تابلوی اجباری، علامت اجباری

صفحه  854  از  1667