در حال بارگذاری ...
لغت توضیح

commutation

تبادل، تعویض، جانشینی، جابجایی، معاوضه، مبادله، تغییر (جریان برق)، آمد و شد هر روزه، سفر روزانه

commute

تبدیل کردن، تعویض کردن، جانشین کردن، جابجا کردن، تغییر دادن، یکسو کردن (جریان برق)، مبادله کردن، هر روز آمد و شد کردن (بین خانه و محل کار)

commuter

مسافر هر روز (میان خانه و محل کار)، مسافر رفت و برگشتی

commuting

تردد روزانه، سفر رفت و برگشتی

commuting distance

فاصله بین محل کار و محل زندگی، مسافت سفر رفت و برگشتی

compact

فشرده، متراکم، سفت، محکم، سخت، ماشین کوچک، به هم فشردن، فشردن، سفت کردن

صفحه  310  از  1667