در حال بارگذاری ...
 
 
لغت توضیح

commutation

تبادل، تعویض، جانشینی، جابجایی، معاوضه، مبادله، تغییر (جریان برق)، آمد و شد هر روزه، سفر روزانه

commute

تبدیل کردن، تعویض کردن، جانشین کردن، جابجا کردن، تغییر دادن، یکسو کردن (جریان برق)، مبادله کردن، هر روز آمد و شد کردن (بین خانه و محل کار)

commuter

مسافر هر روز (میان خانه و محل کار)، مسافر رفت و برگشتی

commuting

تردد روزانه، سفر رفت و برگشتی

commuting distance

فاصله بین محل کار و محل زندگی، مسافت سفر رفت و برگشتی

compact

فشرده، متراکم، سفت، محکم، سخت، ماشین کوچک، به هم فشردن، فشردن، سفت کردن

«‹ ۳۰۸  ۳۰۹  ۳۱۰ ۳۱۱ ›»
۱۶ از ۲۶۶۵۹ نتیجه
۳۱۰ از ۱۶۶۷ صفحه
نتایج در هر صفحه: ۱۲۲۴۳۶۴۸۶۰