در حال بارگذاری ...
 
 
لغت توضیح

regular

منظم، مرتب، قانونمند، متعارف، باقاعده، متقارن، عادی، معمولی، همیشگی، دایمی، ثابت، مستمر، نازل، مناسب (قیمت)، تمام و کمال، تام و تمام، کامل

regular commuter

مسافر دایمی (سفر رفت‌وبرگشت میان شهر و حومه)

regulate v/

نظم بخشیدن، مرتب کردن، منظم کردن، سامان بخشیدن، اداره کردن، کنترل کردن، تعدیل کردن، تنظیم کردن، میزان کردن

regulation

تنظیم، تعدیل، نظارت، کنترل، اداره، قاعده، نظم و قاعده، ضابطه، دستور، دستورالعمل، مجاز، مقرر، متعارف، مناسب

regulation (bus)

مقررات اتوبوس، قانون مربوط به اتوبوس، نظارت بر اتوبوس، ساماندهی اتوبوس

«‹ ۱۱۶۵  ۱۱۶۶  ۱۱۶۷ ۱۱۶۸ ›»
۱۶ از ۲۶۶۵۹ نتیجه
۱۱۶۷ از ۱۶۶۷ صفحه
نتایج در هر صفحه: ۱۲۲۴۳۶۴۸۶۰