در حال بارگذاری ...
لغت توضیح

impose

تحمیل‌ کردن، تکلیف کردن، بستن، وضع کردن (مالیات)، صفحه‌بندی کردن

impound

ضبط کردن، توقیف کردن، مصادره کردن

impounding

آب انداختن (مخزن)، مخزن ذخیره

impregnate

بارور کردن، حاصلخیز کردن، اشباع کردن، نفوذ کردن، آغشته کردن

imprint

اثر، نقش، نقش انداختن، مُهر کردن، مهمور کردن

improper

نامناسب، بی‌مورد، نادرست، غلط

صفحه  934  از  2222